close
تبلیغات در اینترنت
نکات تفسیری در مورد آیه مباهله .
«فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ الله عَلَى الْكاذِبِينَ» سوره آل عمران آيه 61 «پس هركس در اين باره پس از دانشى كه تو را حاصل آمده، با تو محاجه كند، بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما خويشان نزديك و شما خويشان نزديك خود را فرا خوانيم؛ سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغ‏گويان قرار دهيم»



موضوعات

نویسندگان

آرشیو مطالب

لینکستان

مراجع تقليد


نرم افزار وب



آواي وبلاگ

 نکات تفسیری در مورد آیه مباهله


1- دعوت به مُباهَلَه یک دلیل روشن بر حقانیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله

در آیه ی فوق خداوند به پیامبر خود دستور می دهد که هر گاه پس از استدلالات روشن پیشین کسی درباره ی عیسی با تو گفتگو کند، و به جدال برخیزد، به او پیشنهاد «مباهله» کن که فرزندان و زنان خود را بیاورد و تو هم فرزندان و زنان خود را دعوت کن و دعا کنید تا خداوند دروغگو را رسوا سازد.

مسئله ی «مباهله» به شکل فوق شاید تا آن زمان در بین عرب سابقه نداشت و راهی بود که صد در صد حکایت از ایمان و صدق دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله می کرد.

چگونه ممکن است کسی که به تمام معنی به ارتباط خویش با پروردگار ایمان نداشته باشد وارد چنین میدانی گردد؟ و از مخالفان خود دعوت کند بیایید با هم به درگاه خدا برویم و از او بخواهیم تا دورغگو را رسوا سازد، و شما به سرعت نتیجه ی آن را خواهید دید که چگونه خداوند دروغگویان را مجازات می کند، مسلماً ورود در چنین میدانی بسیار خطرناک است زیرا اگر دعای او به اجابت نرسد و اثری از مجازات مخالفان آشکار نشود نتیجه ای جز رسوائی دعوت کننده نخواهد داشت، چگونه ممکن است آدم عاقل و فهمیده ای بدون اطمینان به نتیجه، در چنین مرحله ای گام بگذارد؟ از اینجا است که گفته اند دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله به مباهله، یکی از نشانه های صدق دعوت و ایمان قاطع او است، قطع نظر از نتایجی که بعداً از مباهله به دست آمد.

در روایات اسلامی وارد شده هنگامی که پای مباهله به میان آمد نمایندگان مسیحیان نجران از پیامبر مهلت خواستند تا در این باره بیندیشند، و با بزرگان خود به شور بنشینند، نتیجه ی مشاوره آنها که از یک نکته روان شناسی سرچشمه می گرفت این بود که به نفرات خود دستور دادند اگر مشاهده کردید محمد با سر و صدا و جمعیت و جار و جنجال به مباهله آمد با او مباهله کنید و نترسید، زیرا حقیقتی در کار او نیست که متوسل به جار و جنجال شده است، و اگر با نفرات بسیار محدودی از خاصان نزدیک و فرزندان خردسالش به میعادگاه آمد بدانید که او پیامبر خداست و از مباهله با او بپرهیزید که خطرناک است!

آنها طبق قرار قبلی به میعادگاه رفتند ناگاه دیدند که پیامبر فرزندانش حسن و حسین علیها السلام را در پیش رو دارد؛ و علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام همراه او هستند و به آنها سفارش می کند هر گاه من دعا کردم شما «آمین» بگویید، مسیحیان هنگامی که این صحنه را مشاهده کردند سخت به وحشت افتادند، و از اقدام به مباهله خودداری کرده، حاضر به «مصالحه» شدند و به شرایط «ذِمَّه» و پرداختن مالیات (جِزْیَه) تن در دادند.

2- «مُباهَلَه» سند زنده ای برای عظمت اهل بیت علیهم السلام

غالب مفسران و محدثان شیعه و اهل تسنن تصریح کرده اند که آیه ی مباهله در حق اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است و پیامبر تنها کسانی را که همراه خود به میعادگاه برد فرزندانش حسن و حسین علیها السلام و دخترش فاطمه علیها السلام و علی علیه السلام بودند، بنابراین منظور از «اَبْناءَنا» در آیه منحصراً «حسن و حسین» علیهما السلام هستند، همانطور که منظور از «نِساءَنا» فاطمه علیها السلام، و منظور از «اَنْفُسَنا» تنهاعلی علیه السلام بوده است و احادیث فراوانی در این زمینه نقل شده است.

ولی بعضی از مفسران اهل تسنن که کاملاً در اقلیت هستند کوشیده اند که ورود احادیث را در این زمینه انکار کنند، مثلاً نویسنده ی تفسیر «المنار» در ذیل آیه می گوید: «این روایات همگی از طرق شیعه است، و هدف آنها مشخص است، و آنها چنان در نشر و ترویج این احادیث کوشیده اند که موضوع را، حتی بر بسیاری از دانشمندان اهل تسنن مشتبه ساخته اند»!!

اما مراجعه به منابع اصیل اهل تسنن نشان می دهد که علی رغم پندارهای تعصب آلود نویسنده ی «المنار» بسیاری از طرق این احادیث به «شیعه و کتب شیعه» هرگز منتهی نمی شود، و اگر بنا باشد ورود این احادیث را از طریق اهل تسنن انکار کنیم سایر احادیث آنها و کتبشان نیز از درجه ی اعتبار خواهد افتاد.

برای روشن شدن این حقیقت قسمتی از روایات آنان را در این باب با ذکر مدارک در اینجا می آوریم:

«قاضی نور الله شوشتری» در جلد سوم از کتاب نفیس «احقاق الحق» طبع جدید صفحه ی 46 چنین می گوید:

«مفسران در این مسئله اتفاق نظر دارند که «اَبْناءَنا» در آیه ی فوق اشاره به حسن و حسین علیها السلام و «نِساءَنا» اشاره به فاطمه علیها السلام و «اَنْفُسَنا» اشاره به علی علیه السلام است.

سپس در پاورقی کتاب مزبور در حدود شصت نفر از «بزرگان اهل سنت» ذکر شده اند که تصریح نموده اند آیه ی مباهله درباره ی اهل بیت علیهم السلام نازل شده است و نام آنها و مشخصات کتب آنها را از صفحه ی 46 تا 76 مشروحاً آورده است.

در کتاب «غایَةُ الْمَرام» از صحیح مسلم در باب «فَضائِلُ عَلِیِّ بِنْ اَبی طالِب» نقل شده که: روزی «معاویه» به «سعد بن ابی وقاص» گفت: چرا ابو تراب (علی علیه السلام) را سبّ و دشنام نمی گویی؟!

گفت: «از آن وقت که به یاد سه چیز که پیامبر صلی الله علیه و آله درباره ی علی علیه السلام فرمود افتادم از این کار صرف نظر کردم...

یکی از آنها این بود که هنگامی که آیه ی مباهله نازل گردید پیغمبر صلی الله علیه و آله تنها از فاطمه و حسن و حسین و علی علیهم السلام دعوت کرد و سپس فرمود:

اَللّهُمَّ هؤُلاءِ اَهْلی:

«خدایا! اینها خاصان نزدیک من اند».


نویسنده ی تفسیر «کَشّاف» که از بزرگان اهل تسنن است در ذیل آیه می گوید:«این آیه قوی ترین دلیلی است که فضیلت اهل کساء را ثابت می کند».

مفسران و محدثان و مورخان شیعه نیز عموماً در نزول این آیه درباره ی اهل بیت علیهم السلام اتفاق نظر دارند، در تفسیر «نور الثقلین» روایات فراوانی در این زمینه نقل شده است.

از جمله به نقل از کتاب «عُیُونُ اَخْبارِ الرِّضا» درباره ی مجلس بحثی که مأمون در دربار خود تشکیل داده بود، این چنین می نویسد:

امام علی بن موسی الرضا علیه السلام فرمود:«خداوند پاکان بندگان خود را در آیه ی مباهله مشخص ساخته است و به پیامبرش چنین دستور داده:

فَمَنْ حاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنْ العِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا...

و به دنبال نزول این آیه، پیامبر، «علی» و «فاطمه» و «حسن» و «حسین» علیهم السلام را با خود به مباهله برد... این مزیتی است که هیچ کس در آن بر اهل بیت علیهم السلام پیشی نگرفته، و فضیلتی است که هیچ انسانی به آن نرسیده، و شرفی است که قبل از آن هیچ کس از آن برخوردار نبوده است».

همچنین در مورد عظمت اهل بیت پیامبر علیهم السلام در جریان مباهله می توان گفت: ذوات مقدسی که در مباهله، پیامبر صلی الله علیه و آله را همراهی می کردند، یعنی امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا و حسنین علیهم السلام، اصحاب کسا، شایسته عضویت در مباهله، اهل بیت پیغمبر و به تعبیر استاد علامه طباطبائی رحمةالله صاحب ادعایند. دلیل مطلب این که خداوند در ذیل آیه مزبور به لفظ متکلم مع الغیر فرمود:

«فنجعل لعنت الله علی الکاذبین». پس معلوم می شود همراهان رسول اکرم صلی الله علیه و آله تماشاگر صحنه مباهله نبودند بلکه گزارشگر حقائق دینی بودند، زیرا گزارشگر است که یا صادق است یا کاذب. اگر آنان گزارشگر وحی و رسالت نبودند و از غیب سخن نمی گفتند، نه صادق بودند و نه کاذب؛ چون صدق یا کذب، فرع یا اخبار مخبر است.

مستفاد از آیه ی مبارکه ی مباهله این است که اهل بیت علیهم السلام گزارشگر غیب هستند و ولایت الهی مشترک بین همه آنهاست، اگر چه رسالت و نبوت مخصوص رسول گرامی است؛ آنان آگاه به غیبند و از آن خبر می دهند و مدعیند و دعایشان نیز مستجاب است. البته گرچه اهل بیت در جریان مباهله همین پنج نفر بودند، لیکن امامان معصوم بعدی، در همه ی فضایل با امامان قبل از خود شریکند.

آیه ی مبارکه ی مباهله و جریان مربوط به آن مبین عظمت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است و نشان می دهد که اهل بیت رسول گرامی صلی الله علیه و آله مدعی، صادق و مستجاب الدعوه اند. البته اساس و محور اصیل مباهله، دَعْوِی و دعوت بوده است، چنانکه سیره ی علمی آن حضرت معارف شهودی بحث را تأمین می کند.

نکته ی شایان توجه این که پیغمبر گرامی صلی الله علیه و آله هنگام خطر، چه در جهاد اصغر و چه در جهاد اکبر، اهل بیت خود را پیشاپیش حاضر می کرد. حضرت علی علیه السلام)در نهج البلاغه نمونه هایی را ذکر می کند و می فرماید:

ما اهل بیتی هستیم که قبل از دیگران قربانی می دهیم تا در ایثار و نثار اسوه دیگران باشیم.

غرض آن که رسول گرامی هم در میدان جنگ و هم در صحنه ی مباهله اهل بیت خود را آورد، با این که هر کسی اهل بیت خود را دوست دارد و گاهی خود را فدای آنها می کند، لیکن چون دین خدا عزیزتر از جان است و ارزش انسان به حمایت از دین خداست، وقتی خطر متوجه دین شد، رسول گرامی خود و اهل بیت خویش را فدای دین می کند.

دوازده نکته در تفسیر آیه مباهله

اکنون که زوایاى تاریخى و مباحث کلامى مطرح در اطراف واقعه مباهله روشن شد، باید نگاهى دقیق به آیه مباهله بیافکنیم و نکاتى را در جهت تکمیل مباحث گذشته استخراج کنیم. بیشتر نکاتى را که ما در اینجا به نقل از دو تن از مفسیرین معاصر مى‏آوریم در سخن دیگر مفسرین نیز دیده مى‏شود ولى تکیه بر سخن متأخرین به جهت آن است که با اشراف به منابع پیشین شکل گرفته است علاوه بر آن که نباید جایگاه ویژه تفسیر المیزان را در پرداختن به ابعاد واقعه مباهله نادیده گرفت.

نکته اول:

«الحق من ربک» یعنى حق از خداى سبحان نشأت مى‏گیرد خواه در جریان عیسى و آدم‏علیهما السلام و خواه در جریان اصل نبوت و رسالت و خواه در مسائل دیگر. آنگاه «فمن حاجک فیه» یعنى اگر کسى با تو در این حق که مصداقش در جریان مباهله، عیساى مسیح و نبوت و رسالت توست، احتجاج کرد، مى‏توانى با او مباهله کنى. از این آیه کریمه مى‏توان استفاده کرد که مباهله معجزه باقیه پیغمبر خاتم است و اختصاصى به ترسایان نجران ندارد بلکه هر شأنى از شئون دین که حق محض است اگر در نشئه صدور و ظهور مورد انکار کسى قرار گیرد راه مباهله همچنان باز است. بنابراین اگر ضمیر «فیه» به عیسى ‏علیه السلام برنگردد بلکه به حق بازگردد، چه این که مرجع در این فرض نزدیکتر است، مباهله به عنوان معجزه خالد تثبیت مى‏گردد. (122)

نکته دوم:

«فلاتکن من الممترین» یعنى شک در حریم تو راه ندارد نه این که شک دارى و با این برهان زایل مى‏شود. پس مفاد این نهى در حقیقت دفع شک است نه رفع آن. رسول‏ خداصلى الله علیه وآله با افاضات الهى به علم ‏ا لیقین و بالاتر از آن به عین‏ الیقین و بالاتر از آن به حق الیقین رسید و خداوند درباره نحوه علم او فرمود «علمک مالم تکن تعلم». (123)

نکته سوم:

«ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم»

نوعى برهان منطقى است که حتى براى منکرین وحى نیز حجت است و نتیجه این برهان حصول علم است (124) و آنگاه که مى‏فرماید

«فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم»

این علم نسبت به رسول‏ خداص علم حصولى نیست بلکه علم شهودى و تردیدناپذیر است که محصول عمل صالح است و نیز اعمال صالح را بناچار دنبال خود دارد علم شهودى مربوط به عقل عملى است و حکیمان متأله درجات عقل عملى را چنین ترسیم کرده‏ اند: تجلیه، تخلیه، تحلیه و فنا . اینها مراتب عقل عملى است یعنى پایان عمل صالح شهود حقایق است و این مشاهده عین عمل است هرچه به جهان وحدت نزدیک مى ‏شویم ارتباط علم و عمل قوى‏ تر مى ‏شود و تا جایى مى‏ رسند که یکى مى ‏شوند. به هر حال علمى که خدا به پیغمبر خود داد علمى نبود که قابل انتقال باشد این علم کسبى نیست که کسى دنبال آن برود بلکه موهبت الهى است. حال اگر آنها با این برهان که از وجدان و یافت شهودى تو نشأت مى ‏گیرد توجیه نشدند آنها را به مباهله دعوت کن. (125)

نکته چهارم:

در تعبیر قرآن به «ندع ابنائنا» باید توجه داشت که مراد از ضمیر متکلم مع‏الغیر در «ندع» غیر از ضمیر متکلم مع‏الغیر در «ابنائنا» است در مورد اول مجموع دو طرف متخاصم از مسلمان و مسیحى مقصود است و در مورد دوم نظر به جانب مسلمانان است. و در واقع رعایت نوعى ایجاز لطیف در کلام شده است و تقدیر کلام چنین است: «ندع الابناء و النساء و الانفس فندعو نحن ابنائنا و نسائنا و انفسنا و تدعون انتم ابنائکم و نسائکم و انفسکم». (126)

نکته پنجم:

در این واقعه گرچه گفتگو و نزاع میان رسول‏خدا و رجال نصارى بوده است ولى تعمیم این دعوت به فرزندان و زنان و همراه ساختن هر یک از دو گروه عزیزان خود را براى آن است که صاحب ادعا اطمینان خود را به راستى ادعایش ثابت کند چراکه هر انسانى به طور طبیعى نسبت به فرزندان و زنان خود محبت و شفقت دارد و همواره تلاش مى‏ کند که هر خوف و خطرى را از آنان دور سازد و خود را سپر بلاى آنها سازد و لذا مى ‏بینید که در تعبیر قرآن «ابنائنا» مقدم بر «نسائنا» شده است؛ چون انسان در میان نزدیکان خود بیش از همه به فرزندان خود عنایت و توجه دارد. پس اگر صاحب ادعایى اهل و عیالات خود را به صحنه‏اى آورد که در آن انتظار وقوع عذاب براى دروغگویان است، البته درستى ادعایش ثابت خواهد شد. از اینجا مى‏ توان نادرستى سخن برخى مفسرین (127) را فهمید که گفته‏ اند مراد آن است که «ندع نحن ابنائکم و نسائکم و انفسکم و تدعو انتم ابنائنا و نسائنا و انفسنا» چون ما گفتیم که آمدن هر طرف با عزیزان خود براى اثبات ادعایش نتیجه‏ بخش‏تر است. (128)

نکته ششم:


صحیح بودن تعبیر قرآن به «ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم...»

متوقف بر آن نیست که هر طرف جمع زیادى از فرزندان و زنان را همراه خویش سازد بلکه مقصود آن است که در میان فرزندان و زنان و آنان که به منزله جان انسان هستند، هر طرف کسانى را همراه خود بیاورد که عشق و محبت او به آنان گواهى صدق ادعایش باشد. و به اتفاق مفسرین و شهادت تاریخ و روایات بسیار رسول‏خدا براى مباهله حاضر شد ولى با او جز على و فاطمه و حسنین‏ علیهم السلام کسى همراه نبود. و نمى ‏توان گفت او با این کار خویش فرمان خدا به «ندع ابنائنا...» را امتثال نکرد و کم نیست مواردى که لفظ قرآن عام است ولى مصداق آن به حسب شأن نزول خاص است. مانند

«الذین یظاهرون من نسائکم ما هن امهاتم» (مجادله، 2)

«لقد سمع‏الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء» (آل عمران، 181)

«یسألونک ماذا ینفقون قل العفو» (بقره، 219)

که همه به لفظ جمع آمده است ولى مصداق آن مفرد است. (129)

جریان مفهوم غیر از مصداق است. پیغمبر خاتم در خارج پسرانى غیر از حسن و حسین و دخترى غیر از فاطمه نداشت که داراى علم شهودى باشد و صاحب دعوا و دعوت و دعایش مستجاب باشد . از جمله مواردى که در قرآن لفظ جمع بکار رفته است و در خارج بیش از یک مصداق ندارد آیه شریفه

«انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا...» (مائده، 55)

است. در این قبیل موارد جمع در معناى فرد استعمال نشده است بلکه جمع در مفهوم عام خودش استعمال شده است لیکن در خارج بیش از یک فرد براى آن محقق نشده است. (130)

نکته هفتم:

«نساء» اگر در برابر رجال قرار گیرد به معناى همسران است و اگر در برابر «ابناء» واقع شود به معناى دختران است مانند «یذبحون ابنائکم و یستحیون نساءکم». (بقره، 49).

مأمون به امام هشتم عرض کرد دلیل شما بر خلافت على‏بن ابى‏طالب چیست؟

آن حضرت فرمود به شهادت «انفسنا» که مراد از آن على‏ علیه السلام است که به منزله جان رسول‏خدا است. مأمون گفت «لولا نسائنا» یعنى منظور از «انفسنا» باید رجال باشد به قرینه آمدن «نسائنا» و حضرت در جواب او فرمود «لولا ابنائنا» یعنى «انفسنا» در مقابل «نسائنا» اگر تنها بود چنین مى ‏گفتیم اما «نسائنا» در مقابل «ابنائنا» است. (131)

نکته هشتم:

بهله و ابتهال در «ثم نبتهل» مطلق ذکر شده است، با آن که مقصود تضرع به پیشگاه خداوند است. و این اطلاق به جهت آن است که به طور طبیعى انسان به حضور کسى ابتهال مى‏کند که زمام امور را بدست دارد و تواناى مطلق براى رفع نیازهاست. (132)

نکته نهم:

«فنجعل لعنةالله على الکاذبین»

یعنى ابتهال ما را آنقدر به خدا نزدیک مى‏ کند که ما مظاهر کار خدا خواهیم شد و واسطه از میان برداشته مى‏شود. دیگر نمى ‏گوییم خدا لعن را به صورت عذاب بر اینها نازل کن بلکه خودمان به مقام جعل عذاب مى‏رسیم. چون جعل عذاب صفت فعل است و اگر کسى به مقام ولایت رسید مظهر فعل خدا مى‏شود یعنى در مقام فعل، خدا کار را با دست او انجام مى‏دهد.

نکته دهم:

مقصود از «الکاذبین» همان دروغگویانى هستند که در عالم خارج در یکى از دو طرف قرار گرفته‏ا ند. یک طرفى که گوید لا اله الا الله و عیسى عبده و رسوله و طرف دیگرى که گوید ان الله ثالث ثلاثة و یا گوید عیسى ابن‏الله و یا گوید عیسى همان خداست.

نکته مهم و درخور توجه آن است که «الکاذبین» به صیغه جمع آمده است نه «الکاذب» به‏ صورت مفرد . و این نشان مى ‏دهد که چنان که در طرف مسیحیان جمعى بودند که ادعایى داشتند در طرف مسلمانان نیز جمعى بودند که ادعایى برخلاف آنها داشتند و این تنها رسول‏خدا نبود که در صف حق در مقابل آنان قرار گرفته بود بلکه همراهان او نیز شریک در ادعاى توحید و عبودیت عیسى بودند و اساسا صدق و کذب در جایى تحقق مى ‏یابد که امکان مطابقت یا عدم مطابقت ادعایى با واقع در میان باشد و اگر همراهان رسول ‏خدا مى ‏خواستند تنها نظاره‏ گر این درگیرى باشند و خود هیچگونه دخالتى نداشته باشند تعبیر قرآن در حق آنان درست نخواهد آمد. (133)

پس تعبیر به «نجعل لعنة الله على الکاذبین» قرینه است که همراهان رسول‏ خدا تماشاگر صحنه مباهله نبودند بلکه گزارشگر حقایق بودند . زیرا گزارشگر است که مى ‏تواند صادق یا کاذب باشد و در غیر این‏صورت نه صادق خواهد بود و نه کاذب. البته رسالت و نبوت مخصوص رسول گرامى اسلام است ولى ولایت الهى مشترک بین همه آنهاست.

و چون همراهان رسول‏ خدا مانند خود آن حضرت ولایت دارند گزارشگر غیب هستند، به خدا ایمان مى ‏آورند و از آنجا خبر دارند و خبر مى ‏دهند و مدعى هستند و دعایشان هم مستجاب است. (134) و این نکته گویاى برجسته ‏ترین و بالاترین منقبت براى اهل پیغمبر است. هم چنان که انتخاب حسن و حسین از میان جمع فرزندان به عنوان فرزندان رسول‏ خدا و انتخاب فاطمه زهرا س از میان جمع زنان به عنوان تنها زنى که از هر جهت نسبت او به رسول‏ خدا تمام است و انتخاب على ‏علیه السلام از میان جمع مردان به عنوان مردى که مى ‏تواند جان رسول‏ خدا به شمار آید، خود شاهدى بر مقام و منزلت اهل‏بیت است. (135)

نکته یازدهم:

هرگز نمى ‏توان گفت حضور این چهارتن از میان جمع مردان و زنان و فرزندان مسلمانان به عنوان نمونه بوده است چراکه در این صورت باید رسول‏ خدا دست کم دو مرد (136) و سه زن و سه فرزند همراه خود مى‏ آورد تا به کارگیرى صیغه جمع عربى که کمترین مرتبه آن سه فرد است توجیه داشته باشد. ناگزیر باید گفت رسول‏ خدا تنها این چهار تن را حاضر کرد چون در عالم خارج به جز آنها کسى دیگر یافت نشد که شایسته همراهى او در این دعوت و این ادعا باشد و او در مقام امتثال جز اینان مصادیقى نیافت. پس احضار این چهار تن از باب اختصاص و انحصار است نه از باب نمونه. (137)

نکته دوازدهم:

اگر بخوبى در این ماجرا تأمل کنیم مى ‏بینیم که بحث و گفتگوى مسیحیان با رسول‏ خدا از آن رو بوده که او خود را پیامبر الهى و سخنش را مستند به وحى مى ‏دانست اما دیگر پیروان او و جماعت مسلمانان از این نظر که بدو ایمان آورده بودند اصلا طرف بحث و گفتگوى مسیحیان نبودند بنابراین اگر رسول‏ خدا کسانى را همراه خود کرد معلوم مى ‏شود که آنان نیز طرف این درگیرى بودند و ادعاى رسول‏خدا ادعاى آنان نیز بود و در صورت دروغگو بودن مانند رسول‏ خدا خود را در معرض نزول عذاب مى ‏دانستند پس نباید کسى همراه رسول‏ خدا در این صحنه باشد جز آن که شریک دعوت اوست نه آنان که به ادعاى رسول‏ خدا ایمان آورده‏اند و طبعا کسانى که دعوت رسول‏ خدا آنان را به مدینه کشانده است با هر کسى که صاحب این دعوت است کار دارند، چه رسول‏خدا و چه همراهان او و با عنایت به کلمه «الکاذبین» این نکته بیشتر روشن مى ‏شود.

ولى باید توجه داشت که این مطلب به معناى آن نیست که همراهان رسول‏خدا در امر نبوت با او شریک هستند بلکه یعنى در دعوت و تبلیغ که از شؤون و لوازم نبوت است با او شریکند و این خود منصب و مقامى بزرگ است که هر کس نمى ‏تواند عهده ‏دار آن باشد . (138)

پی نوشت :

122) جوادى آملى، عبدالله، تفسیر موضوعى قرآن، ج 9، ص 183 و نظیر این سخن به اجمال از علامه طباطبائى در المیزان در ذیل آیه مباهله دیده مى‏شود ص .235

123) همان، ج 9، ص .184 نساء، .113

124) علامه طباطبائى، المیزان، ج 3، ص 222

125) جوادى‏آملى، عبدالله، تفسیر موضوعى قرآن، ج 9، ص .184

126) علامه طباطبائى، المیزان، ج 3، ص .223

127) مانند محمد رشید رضا در تفسیر «المنار» ذیل آیه مباهله.

128) علامه طباطبائى، المیزان، ج 3، ص .223

129) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.

130) جوادى آملى، عبدالله، تفسیر موضوعى قرآن، ج 9، ص .185

131) همان، ج 9، ص 185؛ در بخش‏هاى بعدى نیز بدین حدیث و سند آن اشاره خواهیم کرد.

132) همان، ج 9، ص .183

133) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.

134) جوادى آملى، عبدالله، تفسیر موضوعى قرآن، ج 9، ص .190

135) علامه طباطبائى، المیزان، ذیل آیه مباهله.

136) از کلام مرحوم علامه طباطبائى در اینجا فهمیده مى‏شود که ایشان لفظ «انفسنا» در آیه مباهله را شامل شخص رسول‏خدا نیز مى‏داند. در برخى منابع اهل سنت و به‏ندرت در منابع شیعى تصریح بدین مطلب دیده مى‏شود. سبطبن جوزى در تذکرة الخواص، ص 14 آورده که رسول‏خدا به نفس خود و نفس على اشاره کرد به وسیله «انفسنا»؛ ابراهیم‏بن محمد الجوینى در فرائد السمطین، ج 2، ص 23 به نقل از شعبى از جابر آورده است که «انفسنا و انفسکم رسول‏الله و على و نساءنا و نساءکم فاطمه و ابناءنا و ابناءکم الحسن و الحسین»؛ ابن‏کثیر در تفسیر القرآن العظیم در ذیل آیه مباهله آورده است که «انفسنا و انفسکم رسول‏الله و على‏بن ابى‏طالب و ابناءنا حسن و حسین و نساءنا فاطمه»؛ بغوى در معالم‏التنزیل و شیخ طوسى در التبیان و بیهقى در دلائل‏النبوة و طبرى در تفسیرش و سیوطى در الدرالمنثور و حاکم حسکانى در شواهدالتنزیل نیز همین مطلب را آورده‏اند؛ در تفسیر فرات از امام باقرعلیه السلام نقل شده است که «ابناءنا و ابناءکم الحسن و الحسین و انفسنا و انفسکم رسول‏الله و على و نساءنا و نساءکم فاطمه» نگاه کنید به موسوعةالامام على‏بن ابى‏طالب، ج 8 ، ص .10 ولى ما درگذشته به برخى مباحث کلامى در ذیل آیه مباهله اشاره کردیم و دانستید که چرا نمى‏توان انفسنا را شامل رسول‏خدا قرار داد. بنابراین سخن برخى مفسرین و نیز مضمون برخى روایات را بر فرض صحت سند باید تأویل و توجیه کرد.

137) همان، ذیل آیه مباهله.

138) همان، ذیل آیه مباهله.


نویسنده:صادق سحرخوان ؛ تاریخ: سه شنبه 23 تير 1394


درباره وب

چت باکس

كتابخانه وبلاگ

لوگو دوستان
آخرين مطالب:|

codes and tools for blog